تبليغاتX
باران عشق
با خدا باش و پادشاهی کن 2 دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 17:31

 

بی وفا

 

 

 

- : کی فکرشو می کرد من روبه رو بشم با گذشته ی پر از خاطره ام . امروز دیدمش .

بریسا : کیو دیدی خانومم ؟

- : حسین . کسی که یه روزی تمام زندگی ام بود .

بریسا : با هم حرف زدید؟

- : نه . از دور دیدمش خیلی عوضش شده بود .  تنها بود . .  ۱ساله بیش  31 مرداد یادته؟

بریسا : آره . خوب یادمه .....

- :  از کلاس پیانو برگشته بودم ،برگه ی آزمایشم به دست مادر بزرگم بود . بر خلاف تصورم

وضع جسمی خوبی نداشتم . درست وقتی که قرار بود با حسینم زیر یه سقف زندگی کنم  باید می

پذیرفتم که چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستم و شاید هم کمتر .

 آن شب حسین تماس گرفت .

حسین : هستی چی شد ؟ جواب آزمایش رو گرفتی ؟

- : بهتره که همه چیز تموم بشه بین ما .!!

حسین : معلومه چی میگی؟ حالت خوبه؟

-: دیگه با هام تماس نگیر . بیغام  هم نگذار .

حسین : هستی !!! گوشی رو قطع نکن . صبر کن . هستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۱ هفنه ی تمام هر شب تماس می گرفت و بیغام میگذاشت و خواهش میکرد .  اما دیگه فایده ای

نداشت و من هر لحظه انتظار مرگ میکشیدم .

حسین تمام زندگیم بود اما چه حیف که  زود دفتر زندگی من داشت بسته میشد و از دست من

کاری بر نمی آمد .

سارا همدم روزهای تنهایی ام دیگه دوستم نبود شده بود رقیب و شریک زندگی ام .

موهایم را برای شیمی درمانی از ته زده بودند .

 به آینه خیره شده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد ؛

ـ : بفرماید؟

سارا : منم هستی جون .

-: بیا داخل .

سارا : ممنون کارت عروسیم رو برات آوردم می دهم دست کارگرتون میدونم در شرایط

مساعدی نیستی اما خوشحال میشم توی جشنمون شرکت کنی.

و رفت

مش رجب : هستی خانم . بفرمایید اینو سارا خانم دادند.

روی اون کارت نوشته شده بود

 

 

 

     سارا و حسین     

 

 

              

 

 

 

 

 

 

 

 

                

 

            پیوندتان مبارک

 

 

 

باورم نشد . چه زود همه ی قول هایش را فراموش کرده بود . دلم شکست .

اون شب بارون عجیبی بارید رفتم زیر بارون و به خدا گله کردم !!!

ـ : آخه چرا؟ مگه عشق من کجای این دنیا رو می گرفت ؟ نبودن من توی این دنیای بزرگ به نفع

کیه که بخاطرش باید از زندگیم بگذرم خدااااااااااااااااااااااا . با هام حرف بزن مگه نگفتی همیشه

با منی ؟ پس چی شد ؟من فقط ۱۸ سالمه ۱۸ سال . پدر و مادرم رو که ازم گرفتی . 

حسینم روهم همینطور. نکنه نکنه می خوای تو هم ترکم کنی؟ نکنه می خوای عشق خودت رو هم

ازم بگیری ؟

 

توی اون شب بارونی زیر بارون از حال رفتم  و درخواب مردی رو دیدم  که

 آرام صدایم کرد و گفت :هستی بلند شو

-:  ش ش ..شما .. شما کی هستی؟

من همونی هستم که تا نیام باران نمی بارد مگه خودت اینو توی دفتر خاطراتت ننوشته بودی؟ منو

امشب همونی که صداش می کردی فرستاده ...................

 بریسا : وقتی خبر رفع شدن اون غده ی سرطانی رو بهمون دادند نمی دونی چه حالی داشتیم .

آره من خوب شدم اما روزگار بی وفایی کسی رو بهم نشون داد که اولین و آخرین عشقم    

می خواندمش.

 کاش زودتر فهمیده بودم که هیچ یک ازعشق های زمینی محکمتر از عشق خدا نیست !!!

بریسا :  نخواستم هیچ وقت بهت بگم اما زندگی سارا و حسین دوامی بیدا نکرد ۱ ماه بعد از

ازدواجشون سارا مهریشو گذاشت اجرا . ۱۳۷۰ سکه ی بهار آزادی .

-: باورم نمیشه ؟ چرا اینو زودتر نگفتی بهم ؟

پریسا : اون باید تاوان اشتباهاتشو پس می داد .

- : به خدای باران قسم که راضی به تنها بودنش نبودم !!

                                                                                  "  پایان "

 

خدایا سپردمش دست خودت !!!!

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

                                        

 

                                       می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

 

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

                                        

 

                                           دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

 

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا

                                        

 

                                            چشم دارم که سلامی برسانی زمنش

|نوشته شده توسط یکتـــــــا | موضوع: | لينک ثابت |

خدایا نجاتم بده!!!! یکشنبه ششم مرداد 1387 17:28

عکس عاشقانه

 

 

 

خدا .............................

 

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی

 

دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم ، در آن لحظات

 

شانه های تو کجا بود ؟؟؟

 

گفت : عزیزتراز هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت

 

بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .من

 

همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره

 

نشسته بودم .

 

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟؟؟

 

گفت : عزیز تر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج

 

می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از

 

جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها این گونه می شود تا همیشه شاد بود .

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟؟؟

 

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش

 

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز تر از هر چه هست از این راه نرو که

 

به ناکجا باد هم نمی رسی .

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟؟؟

 

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ؛ پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی

 

؛ بارها برایت گل فرستادم ، کلامی نگفتی ؛ می خواستم برایم بگویی آخر بنده ی من بودی

 

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم را شنیدی .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟؟؟

 

گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم  ،

 

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، و من اگر می دانستم تو بعد از

 

علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم .

 

گفتم : مهربان ترین خدا ، دوست می دارمت ..........

 

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت .......... 

 

 

 

دست آسمانی

خدایا شنیده ام صدای هر کس که تو را می خواند

 و دستانش را به سوی تو دراز می کند  می شنوی

شنیده ام دلهای شکسته را پیوند می زنی

 

  و گل امید را در دلها می کاری

 

چون نمی خواهی بندگانت نا امید باشند

 

پس دل شکسته ام را به تو می سپارم

 

و دستان محتاجم را به سوی تو دراز می کنم

 

صدایم را بشنو تا مثل هر شب عاشقانه برایت بخوانم

 

 

 

 

خدایا

 

      نجاتم بده !! نجاتم بده!! نجاتم بده!!

|نوشته شده توسط یکتـــــــا | موضوع: | لينک ثابت

از خدا خواستم...... چهارشنبه دوم مرداد 1387 16:56

  

                        <br/><a href="http://i38.tinypic.com/96ytea.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

             از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم دهد

 

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .

 

از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد .

 

فرمود : لازم نیست , روحش سالم است , جسم هم که موقت است.

 

از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند .

 

فرمود : صبر, حاصل سختی و رنج است عطا کردنی نیست ,

 

بلکه آموختنی است .

 

گفتم : مرا خوشبخت کن

 

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو .

 

از او خواستم مرا گرفتار درد عذاب نکند .

 

فرمود : رنج از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکترت می کند .

 

از او خواستم روحم را رشد دهد

 

فرمود : نه , تو خودت باید رشد کنی . من فقط شاخ و برگ

 

اضافی ات را هرس  می کنم تا بارور شوی.

 

از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم .

 

فرمود : برای این کار من به تو , زندگی داده ام .

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ,

 

من هم دیگران را دوست بدارم

 

 

خدا فرمود : آهان , بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !!!!

|نوشته شده توسط یکتـــــــا | موضوع: | لينک ثابت

JavaScript Codes