حسرت دیدار
میدانی امروز چندمین بار است که به آسمان خیره شدم مگر نگفتی مرا در روز جمعه دیدار میکنی
به شرط آنکه برای دیدنم دعا کنی . حال که آمدم اما خبری از تونیست . اولین جمعه نیست که آمدم
. منتظرت ماندم کم کم آسمان نیز از نگاه من شرمسار شده است و نمی داند چگونه به من بفهماند که این
هفته هم تو نمی آیی . سرخی نگاهش را باور می کنم چون همانند زخم دلم هر دفعه بیش از قبل
قرمزمی شود . کبودی چشمان منتظرش را باور دارم که می خواهد مرا به سکوت وا دارد . اما دیگر
تا به کی می توان سکوت کرد ؟ نمی دانم خدا برای چه انتظار کشیدن را آفرید مگر نمی دانست
که من طاقت انتظار کشیدن را ندارم . آفتاب کم کم جای خود را به ماه میدهد . اما من نمی توانم
جای خود را به کس دیگر دهم یا به انتظار دیدار تو می مانم و یا در حسرت دیدار تو با این
زندگی وداع خواهم گفت .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:45 قبل از ظهر توسط یکتا





