

سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز :
این هفته تصمیم گرفتم یکی از داستان های کوتاهی رو که قبلا نوشته بودم بگذارم
دوست دارم حقیقتا نظر واقعیتونو بگید و احساسی که نسبت به این داستان پیدا میکنید .
سکوت باران عشق
شادمان به خانه رفتم و خبر آمدن ستاره ام را به نيمادادم . مات و مبهوت نگاهم ميكرد . وقتي آرام نشستم . فريادش بلند شد .بوسه اي بر دستانم زد . اما اين اخرين لحظه ي باهم بودن بود.
ستاره متولد شد .با تمام وجود او را در آغوش كشيده بودم . نيما از پشت پنجره نظاره گر من و ستاره ام بود .ستاره آرام خوابیده بود .آمدند و او را بردن. نیما داخل شد اشک به چشمان آبیش حمله ور شده بود . کنارم نشست .گفتم ستاره رو دیدی؟ گفت ستاره ... ستاره ... نابیناست . باورم نشد . دستانم را از دستانش بیرون کشیدم .گفتم : نه غیر ممکنه .برو بیرون دیگه نمیخوام حتی یه کلمه حرف بزنی.
اون شب تا صبح گریه کردم تا اینکه صدای گریه ی ستاره آرامم کرد . از پرستار خواستم تا پیش خودم بمونه .تا صبح برایش لا لایی گفتم . نیما راست میگفت.ستاره ی من نابینا بود .
صبح نیما در اتاق را باز کرد وگفت این بچه مال ما نیست ما بچه ای نداریم . میدانستم قاطع حرف میزند از تخت بیرون آمدم گفتم : چی میگی ؟ ستاره دیشب پیش من به خواب رفت .نیما تقریبا فریاد میکشید اگه یه دفعه دیگه بگی ستاره باید قید منو بزنی . چون من بچه ای ندارم .
آه از نهادم بر خاست . میدانستم مادرش پرش کرده بود . وقتی به خانه بر گشتم دوباره موضوع را پیش کشید .ستاره فقط دستانم را میفشرد .او را از اغوشم بیرون کشید داد زدم تو رو خدا ستارم رو ازم نگیر . ستاره رو بدستان مادرش داد . به طرفش حرکت کردم اما همان لحظه بود که نیما مرا با دستانش محکم گرفت . گفتم به خدای احد و واحد اگه اونو ازم جدا کنی هیچ وقت به این زندگی ادامه نمی دم . مگه اون میخواست بیاد ،این ما بودیم که براش کارت دعوت فرستادیم . اگه نا بیناست خواست خدا بوده که این همه نامردی و ظلم و نبینه . اشک از چشمانش سرازیر شد . رهایم کرد به طرف ستاره رفتم و از مادرش جدا کردم . اون شب نیما آرام گرفت . مادرش رفته بود .ستاره را خواباندم . کناره نیما روی تخت و در مقابل پنجره که بزرگی شهر را به رخمان میکشید نشستم . گفتم ببین نیما اون ثمره ی عشق 10 ساله ی منو توست . میفهمی؟ به طرفم برگشت .گفت: نیاز، تو فکر میکنی من ستاره رو نمیخوام . منم یک پدرم خوب دوستش دارم اما برام سخته پدر یه دختر نابینا باشم . تو میدونی بزرگ کردنش چقدر مشکله ؟
منو تو میتونیم . همینطور که واسه رسیدن به هم جنگیدیم .گفت: نه نیاز اون فرق میکرد . گفتم تو جا زدی مگه نگفتی همیشه کنارم میمونی توی هر سختی؟نیما سر ش را بلند کرد . آره کم آوردم حالا هم ازت میخوام بین من و ستاره یکیو انتخاب کنی ؟!!! اون شب هرچه التماسش کردم اما بر خلاف میلش میگفت نه .
گفتم باشه اگه میخوای بری برو چون من نمیتونم ستاره م رو توی آسمان به این بزرگی گم کنم . .... .
ساکش را برداشت روبرویم ایستاد و گفت دوست دارم . بر پیشانی ام بوسه ای زد و رفت . باران شدید شده بود سرم را بالا بردم و گفتم ای باران ... یه روز عشقم رو بهم هدیه کردی اما حالا اومدیو اونو ازم گرفتی . اما مطمئن باش نمیگذارم ستارم رو ازم بگیری .
توی این سالها یکبار هم نیما رو ندیدم . ستاره دستانم رو گرفت و گفت :مادرم بابا حق داشت . از شما هم ممنونم که منو بزرگ کردی . من بخاطر وجود شما حافظ قرآن شدم و این همه مقام کسب کردم فردا هم میخوان برام مراسم بگیرن. حالا برام از همان لالایی ها میگی تا بخوابم ؟ اون شب ستاره ام باز بچه شد و با لالایی من بخواب رفت . صبح وقتی اسمش رو خواندن احساس میکردم فرشته ها دورش حلقه زدند . گریه کردم اون از من و بابا نیماش تشکر کرد . وقتی اشکام رو پاک میکردم نگاهم به مردی آشنا افتاد خوب بهش دقت کردم نیما بود اونجا چه کار میکرد عاشقانه نطاره گر دختر نابیناش بود . شب وقتی به خانه رفتم ستاره خواست که به اتاقش برود . من هم به اتاقم رفتم چراغ اتاقش خاموش شده بود . نیمه های شب بود که زنگ خانه به صدا در آمد . با عجله به طرف در رفتم . نیما !!!!
زیر باران خیس شده بود از جلوی در کنار رفتم گفت اجازه میدید بیام داخل ؟ با دست او را به داخل هدایت کردم . اون شب تا صبح باهام حرف زد از سالهای فراقش گفت . بعد از خواندن نماز صبح میخواستم برم که ستاره رو بیدار کنم .کنارش نشستم آرام صدایش کردم بلند نشد تکرار کردم اما نه ستاره مثل یخ شده بود . آره اون شب بارونی ستاره رو هم ازم گرفت . بالای سرش یه نامه پیدا کردم که با مشقت نوشته بود :
به نام خالق مادر
مادر عزیزم این نامه را با عشق مینویسم . مرا ببخش که باعث شدم تا از بابا دور بشی و زندگی عاشقا نتون رو ازتون گرفتم . حال خود را بدست باران میسپارم تا اون رو دوباره به تو باز گرداند ......
نیما وارد اتاقش شد صدایش کرد :بابا ستاره
گفتم خیلی دیر اومدی نیما . ستاره رفت . واسه همیشه...
" پایان "
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:34 بعد از ظهر توسط یکتا




