تبليغاتX
باران عشق
باران عشق
باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می بارد
باران عشق

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم , دوام ما

از تمام دوستانی که لطف کردن از این وبلاگ دیدن کردن و خواهند کرد کمال تشکر را دارم و

امیدوارم باران عشق لیاقت مهربانی های بی کران شما عزیزان را داشته باشد

از شما دوستانم خواهشمندم برای شنیدن موزیک انتخاب شده لحظه ای درنگ کنید


خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

حدیث روزانه:
یادگاری:
عشق سیبی ست که از دست خدا افتاده است

لينکدوني
نامه های من به خدا
رزا و کیوان ( هدیه ی خدای مهربون )
عهد آسمونی ( برادر خوبم آقای علیرضا و النای نازنین )
دست نوشته های من......
حمید
غریبی در غربت
اشک غزل
تردید خاکستری
سیدعلی حسینی
اسطوره ی عشق مادر
در انتظار فردا :ساحل آراز
یسرا
عاشق خدا - سر سپرده
مینو ( آقا ساسان )
لحظه های با تو بودن
فانی
ترنم نازنینم ( ترنم دل 2 )
Baran
ebham
ایلینا
مینا ی مهربانم
المیرا
ابهام
سلطان عشق مادر
لیلا
فاطمه
تخریبچی
سید محمد علی
منو نگاه کن
یاس کبود
آقای صالحی
آقای حامد
یه بنده خدا
ساحل دریا
دخترک آسمان آبی
رامین
مریم
سید حسنی
معین
اسیر
محمد آسمانی
هدی
مهسا خانم
سعیده
آیدین گونش
ساقی
نکته
طاووس
منتظران شهرستان ازنا
سعیده 2
نسیم شعر
آقای عبدالحسین انصاری
آقای سیدمحمد امین جعفری حسینی
طبیعت لرستان
ترانه باران
نسیم وصل
محمد آقا
مریم **
محمد آقا ( خزان )
آیکا
میکده ( وحید حاتمی )
تو اهل پاییزی و من عاشق پاییز
حرف های یک خواهر و برادر ( مجی )
تک ستاره
خانه ی سبز
میلاد (او خواهد آمد... )
مذهبی
شریک زندگی
سیب سرخ را گاز بزن!!!
سودای دل
کلمات عاشقانه خدا
تنهاترین تنهای عالم
دریا ( مهربان )
گلبرگ شقایق
انتظار
وبلاگ دانشجويان برق قدرت دانشگاه بيرجند
... only for you ...
اتانا
عاشقونه دات کام
آرزوها ( آقای عادل )
اللهم عجل لولیک الفرج ( نسرین )
سمیرا
آقای امیر حسین
♥†طرفداران خواجه امیری و سرگرمی ها♥†
واسه کسی که نمیاد؟
یاابا صالح المهدی ( عج )
متین
زندگی حس غریبی است
سجده ی دل
عمو
سارا و آقا مسعود
ترانه بهانه ( مریم )
حرفهای گمشده
انس با خدا
دست نوشته ها
صاحب لحظه‌های تنهایی
هزاران بــــــــــــــــــوسه بر فلسطین
وبلاگ دانشجويان برق قدرت دانشگاه بيرجند
سما
محمد حسین انصاری نژاد
حسین
نوشته هاي پيشين
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385





Powered by WebGozar

پشتيباني
باران عشق
قالب اين وبلاگ توسط یکتا طراحي شده است.



باران عشق

 

 TinyPic image

سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز :

این هفته تصمیم گرفتم یکی از داستان های کوتاهی رو که قبلا نوشته بودم بگذارم

دوست دارم حقیقتا نظر واقعیتونو بگید و احساسی که نسبت به این داستان پیدا میکنید .

 سکوت باران عشق

شادمان  به خانه رفتم و خبر آمدن ستاره ام را به نيمادادم . مات و مبهوت نگاهم ميكرد . وقتي آرام نشستم . فريادش بلند شد .بوسه اي بر دستانم زد . اما اين اخرين لحظه ي باهم بودن بود.

ستاره متولد شد .با تمام وجود او را در آغوش كشيده بودم . نيما از پشت پنجره نظاره گر من و ستاره ام بود .ستاره آرام خوابیده بود .آمدند و او را بردن. نیما داخل شد اشک به چشمان آبیش حمله ور شده بود . کنارم نشست .گفتم ستاره رو دیدی؟ گفت ستاره ... ستاره ... نابیناست . باورم نشد . دستانم را از دستانش بیرون کشیدم .گفتم : نه غیر ممکنه .برو بیرون دیگه نمیخوام حتی یه کلمه حرف بزنی.

اون شب تا صبح گریه کردم تا اینکه صدای گریه ی ستاره آرامم کرد . از پرستار خواستم تا پیش خودم بمونه .تا صبح برایش لا لایی گفتم . نیما راست میگفت.ستاره ی من نابینا بود .

صبح نیما در اتاق را باز کرد وگفت این بچه مال ما نیست ما بچه ای نداریم . میدانستم قاطع حرف میزند از تخت بیرون آمدم گفتم : چی میگی ؟ ستاره دیشب پیش من به خواب رفت .نیما تقریبا فریاد میکشید اگه یه دفعه دیگه بگی ستاره باید قید منو بزنی . چون من بچه ای ندارم .

آه از نهادم بر خاست . میدانستم مادرش پرش کرده بود . وقتی به خانه بر گشتم دوباره موضوع را پیش کشید .ستاره فقط دستانم را میفشرد .او را از اغوشم بیرون کشید داد زدم تو رو خدا ستارم رو ازم نگیر . ستاره رو بدستان مادرش داد . به طرفش حرکت کردم اما همان لحظه بود که نیما مرا با دستانش محکم گرفت . گفتم به خدای احد و واحد اگه اونو ازم جدا کنی هیچ وقت به این زندگی ادامه نمی دم . مگه اون میخواست بیاد ،این ما بودیم که براش کارت دعوت فرستادیم . اگه نا بیناست خواست خدا بوده که این همه نامردی و ظلم و نبینه . اشک از چشمانش سرازیر شد . رهایم کرد به طرف ستاره رفتم و از مادرش جدا کردم . اون شب نیما آرام گرفت . مادرش رفته بود .ستاره را خواباندم . کناره نیما روی تخت و در مقابل پنجره که بزرگی شهر را به رخمان میکشید نشستم . گفتم ببین نیما اون ثمره ی عشق 10 ساله ی منو توست . میفهمی؟ به طرفم برگشت .گفت: نیاز، تو فکر میکنی من ستاره رو نمیخوام . منم یک  پدرم خوب  دوستش دارم اما برام سخته پدر یه دختر نابینا باشم . تو میدونی بزرگ کردنش چقدر مشکله ؟

منو تو میتونیم . همینطور که واسه رسیدن به هم جنگیدیم .گفت: نه نیاز اون فرق میکرد . گفتم تو جا زدی مگه نگفتی همیشه کنارم میمونی توی هر سختی؟نیما سر ش را بلند کرد . آره کم آوردم حالا هم ازت میخوام بین من و ستاره یکیو انتخاب کنی ؟!!! اون شب هرچه التماسش کردم اما بر خلاف میلش میگفت نه .

گفتم باشه اگه میخوای بری برو چون من نمیتونم ستاره م رو توی آسمان به این بزرگی گم کنم . .... . 

ساکش را برداشت روبرویم ایستاد و گفت دوست دارم . بر پیشانی ام بوسه ای زد و رفت . باران شدید شده بود سرم را بالا بردم و گفتم ای باران ...  یه روز عشقم رو بهم هدیه کردی اما حالا اومدیو اونو ازم گرفتی . اما مطمئن باش نمیگذارم ستارم رو ازم بگیری .

توی این سالها یکبار هم نیما رو ندیدم . ستاره دستانم رو گرفت و گفت :مادرم بابا حق داشت . از شما هم ممنونم که منو بزرگ کردی . من بخاطر وجود شما حافظ قرآن شدم و این همه مقام کسب کردم  فردا هم میخوان برام مراسم  بگیرن. حالا برام از همان لالایی ها میگی تا بخوابم ؟ اون شب ستاره ام باز بچه شد و با لالایی من بخواب رفت . صبح وقتی اسمش رو خواندن احساس میکردم فرشته ها دورش حلقه زدند .  گریه کردم اون از من و بابا نیماش تشکر کرد . وقتی اشکام رو پاک میکردم نگاهم به مردی آشنا افتاد خوب بهش دقت کردم نیما بود اونجا چه کار میکرد عاشقانه نطاره گر دختر نابیناش بود . شب وقتی به خانه رفتم ستاره خواست که به اتاقش برود . من هم به اتاقم رفتم چراغ اتاقش خاموش شده بود . نیمه های شب بود که زنگ خانه به صدا در آمد . با عجله به طرف در رفتم . نیما !!!!

زیر باران خیس شده بود از جلوی در کنار رفتم گفت اجازه میدید بیام داخل ؟ با دست او را به داخل هدایت کردم . اون شب تا صبح باهام حرف زد از سالهای فراقش گفت . بعد از خواندن نماز صبح میخواستم برم که ستاره رو بیدار کنم .کنارش نشستم آرام صدایش کردم بلند نشد تکرار کردم اما نه ستاره مثل یخ شده بود  . آره اون شب بارونی ستاره رو هم ازم گرفت . بالای سرش یه نامه پیدا کردم که با مشقت نوشته بود :

به نام خالق مادر

مادر عزیزم این نامه را با عشق مینویسم . مرا ببخش که باعث شدم تا از بابا دور بشی و زندگی عاشقا نتون رو ازتون گرفتم . حال خود را بدست باران میسپارم تا اون رو دوباره به تو باز گرداند ......

نیما وارد اتاقش شد صدایش کرد :بابا ستاره

گفتم خیلی دیر اومدی نیما . ستاره رفت . واسه همیشه...

" پایان "


[ ]
+